چقدر گرون دارم تموم میشم
اما باز دارم با سر سختی زندگی رو طی میکنم
.....با اینکه امیدی در کار نیست
.....اما بازم امیدوارم
...!!شاید
....شاید
....نمیدونم
....!!....
صدای پا که همیشه معنی رفتن نمیده
....شاید یکی داره میاد
....!!!
باز و بسته شدن پلکهایم ، فرو رفتن و بر آمدن نفسهایم
و رفت و آمد این جسم خاکی ام
برای آنهایی که جز خیابانها و پیاده روها گذر گاههای دیگری نمیشناسند
و شکفتن روحم در باران ،
زبانه کشیدن آتشکده احساسم در شبهای تنهایی
و کبوتران مهربانی که در آسمان قلبم پرواز می کنند برای تو
..همش برای تو .. من هیچی نمی خوام ای رهگذر
..!!
+ نوشته شده در ساعت توسط mamad5tir |
اولش همه شکل هم هستیم اینجا کویر . تاریک و تاریکتر تمنایی ندارم با خاک و باد و ستاره و رویا خو گرفته ام آه چه کار بیهوده ای ...
:

+ نوشته شده در ساعت توسط mamad5tir |
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هواي باغ از من مي گذشت
و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟
ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد،
صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد.
هميشه از روزنه اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگي در من نبود:
راهي پيموده نشد.
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟
ناگهان رنگي دميد:
پيكري روي علف ها افتاده بود.
انساني كه شباهت دوري با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش هايش.
زندگي اش آهسته بود.
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود.
وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود:
روشني تندي به باغ آمد.
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم.
+ نوشته شده در ساعت توسط mamad5tir |
جسم بی تحرک و مردار خودنمی دانم چه کنم نمی دانم کدام واژه٬ کدام کلام را لای چهارچوب کدام افکار بشری٬ بگنجانم. من در میان مرگ پنجره ها و شادی سنگ٬ متحیر شده ام. من از این همه تضاد مبهوتم. من بی قراری هایم را به نخ نازکی بسته و در جاده ای بی انتها به دنبال خود می کشم . من عادتی دارم که هر شب ماه را از پشت پنجره ی بسته می نگرم .... بیم دارم .... یکی از این شب ها پنجره ی تنهاییم را کسی بشکند . پس در همین جا در بوم خود لای درختان کاج پنهان می شوم . یادت باشد به کسی نگویی من در آن جا در آن گورستان نقاشی شده خوابیده ام همیشه فاصله است بین آنچه که باید باشد و آنچه که هست ..... پس همیشه دلیلی هست دلیلی بر آنچه که نیست باید آموخت باید نه گفتن را آموخت نه گفتن به آنچه که نباید باشد پشت لرزش پلکهایم
اشک ، همیشه پنهان است
مانند سکوت بی اختیار آب
زیر برگهای پیاده رو بعد از باران ...
از همین راه اگر می روی
مواظب پایی که می گذاری ، باش!
ای کاش راه گریزی بود! از خواب های دروغین زندگی از انتظار مبهم این لحظه های سرد ای کاش راه گریزی بود...
+ نوشته شده در ساعت توسط mamad5tir |
مواظب باشيم که سفيد برفي وجودمون اسير خودخواهي ها و غرور ِ زن پدر روزگار نشه ... شايد اگه اين بار سيب رو گاز زديم ديگه هيچ وقت بيدار نشديم ! ... خودمون رو عاشقانه همين جوري که هستيم دوست داشته باشيم تا وقتي زندگي جلومون يه آيينه جادويي گرفت که مي تونستيم خود واقعي مون رو توش نگاه کنيم يکي ديگه رو توش نبينيم آره ، چی میشه که ما آدما همه خودمون آره همونی که هستیم ، باشیم .............. خیلی سخته ............. نه ، باور کن اگه خودت بخوای میشه و سخت هم نیست ........ قلب ها را نمي توان به آدم ها سپرد ، آدمها سخت اند . قلب ها را بايد به باران سپرد ، باران هرگز بي وفا نخواهد شد ... زير باران مهرباني مهرباني چشم ها را مي توان احساس كرد و ترنم صداي عشق را مي توان شنيد . زير باران مي توان ستاره شدن را باوركرد و آنها را چيد . زير باران زمين را آسماني ديدم ، با وسعتي از عشق . باران يعني بغض شكسته آسمان . باران يعني صداي گامهاي تو . باران يعني قلب هاي ناآرام ابرها . باران يعني مهرباني حرفهاي تو . باران يعني گريه چشمهاي پاك . باران يعني صداقت صداي تو . و آسمان را هواي نوازش خاك است . باران بهانه اي است ... جاده ای از باران، هر کسی که واردش میشود دگر با اشک پریشانی از من استقبال نمی کند 
همیشه ناله ای به گوشش میرسد
بعضی می گویند: مادر باران است که می گرید
اما نا له ي مادر باران با نعره ي رعد همراه است
این ناله ي مادر باران نیست
هر کسی صدای ناله را با ملودی خاصی می شنود
من می گویم:
این ناله ي صدای قلب شماست
که میگوید: چترت را ببند
هیچ گاه من این صدا را نشنیدم
چرا که همیشه خیس شدم
مرا آبتنی می دهد در زیر دوش احساس
مرا غسل می دهد به زیر آبشار صداقت
مرا می شوید با اشک خدا
من که می آیم
مرا با اشک شوق آبیاری می کند
که پا بگیرم
همچنان پیش بروم در جادهء تنهایی خویش
و با خود بخوانم شعر سبز باران را
آواز چکاوک های عاشق را
سرود آزادی را فریاد کنم
آه چه سنگین است و پر ،این سرود
هرگاه که می خوانم
چرا که می خواهند باران عشق را تجربه کنند
بارانی که خونین است رنگ شقایق
+ نوشته شده در ساعت توسط mamad5tir |